برای کودکی که در دهه ۶۰ بزرگ میشد، خانه و کوچه هنوز بخش بزرگی از جهان بود. خبری از تلفن همراه، اینترنت، بازیهای آنلاین و انبوه سرگرمیهای دیجیتال نبود. تلویزیون هم ساعتهای محدودی برنامه داشت و بسیاری از خانوادهها اساساً امکان خرید اسباببازیهای متنوع را نداشتند. بنابراین کودک برای سرگرم شدن، بیش از آنکه مصرفکننده سرگرمی باشد، سازنده سرگرمی بود.
بازیها اغلب ساده، کمهزینه و گروهی بودند؛ فوتبال در کوچه، هفتسنگ، قایمباشک، گرگمبههوا، وسطی، الکدولک و بازیهای مشابه. وسیله بازی گاهی یک توپ، چند تکه سنگ، یک تکه چوب یا حتی وسایل دورریختنی خانه بود. ارزش بازی نه به قیمت وسیله، بلکه به تعداد بچههایی که دور هم جمع میشدند بستگی داشت.
کوچه؛ شبکه اجتماعی کودکان
کوچه در آن سالها فقط مسیر رفتوآمد نبود؛ برای بسیاری از کودکان حکم یک زمین بازی، باشگاه ورزشی و محل معاشرت را داشت. بچهها یکدیگر را میشناختند، گروه تشکیل میدادند، برای بازی قانون میساختند، دعوا میکردند، آشتی میکردند و بدون دخالت بزرگترها بسیاری از اختلافاتشان را حل میکردند.
همین موضوع باعث میشد بازی، علاوه بر سرگرمی، نوعی مدرسه اجتماعی باشد؛ کودک در جریان بازی رقابت، همکاری، شکست، پیروزی، مذاکره و حتی مسئولیتپذیری را تجربه میکرد.
اسباببازی کمتر، تخیل بیشتر
کمبود اسباببازی لزوماً به معنای کمبود بازی نبود. اتفاقاً وقتی ابزار آماده کمتر باشد، تخیل کودک نقش بیشتری پیدا میکند. یک جعبه میتوانست ماشین باشد، یک تکه چوب تفنگ، و چند سنگ کوچک میتوانستند بخشی از یک بازی گروهی را شکل دهند.
به همین دلیل، بسیاری از بازیهای آن نسل قاعدهای ثابت و پیچیده نداشتند و بچهها خودشان قوانین را تغییر میدادند و با شرایط محله تطبیق میدادند.
تلویزیون؛ سرگرمی جمعی، نه شخصی
تلویزیون هم جایگاه متفاوتی داشت. تماشای برنامههای کودک یا یک سریال، تجربهای خانوادگی و جمعی بود. برخلاف امروز که هر فرد میتواند محتوای مورد علاقه خود را در هر زمان و روی صفحه شخصی خود ببیند، در دهه ۶۰ یک صفحه تلویزیون معمولاً در مرکز فضای خانه قرار داشت و اعضای خانواده برنامه مشترکی را تماشا میکردند.
در نتیجه، سرگرمی هنوز تا حد زیادی جمعی بود؛ چیزی که امروز با گسترش گوشی هوشمند و شبکههای اجتماعی، بسیار کمرنگتر شده است.
جنگ و کودکی
البته این تصویر نوستالژیک نباید سختیهای آن دوره را پنهان کند. دهه ۶۰ با جنگ ایران و عراق، محدودیتهای اقتصادی، سهمیهبندی برخی کالاها و اضطراب ناشی از حملات و اخبار جنگ همراه بود. بنابراین کودکی آن دوره در کنار بازی و خاطرات شیرین، با تجربههایی مواجه بود که برای نسلهای بعدی ممکن است غریب به نظر برسد.
با این حال، حتی در چنین شرایطی بازی یکی از راههای طبیعی کودکان برای بازگشت به دنیای کودکی بود؛ چند ساعت دویدن در کوچه میتوانست فاصلهای باشد میان فضای سنگین زندگی روزمره و دنیای ساده و بیدغدغه بچهها.
چرا خاطرات بازیهای دهه ۶۰ اینقدر ماندگار شدهاند؟
شاید دلیل ماندگاری این خاطرات فقط خود بازیها نباشد. آنچه امروز به شکل «نوستالژی دهه ۶۰» بازمیگردد، در واقع خاطره یک سبک زندگی کممصرفتر، جمعیتر و کمدیجیتالتر است.
کودکان آن دوره سرگرمیهای کمتری داشتند، اما برای بسیاری از آنها همان سرگرمیها زمان بیشتری را پر میکرد. بازی نیازمند حضور دیگران بود؛ برای فوتبال بازیکن لازم بود، برای هفتسنگ گروه، و برای قایمباشک چند کودک دیگر.
شاید تفاوت اصلی همین باشد: در دهه ۶۰، کودک برای بازی کردن باید به سراغ آدمها میرفت؛ امروز بسیاری از سرگرمیها بدون حضور هیچ آدم دیگری هم امکانپذیرند.
از این منظر، نوستالژی بازیهای دهه ۶۰ بیش از آنکه حسرت یک توپ یا یک بازی خاص باشد، حسرت دورانی است که کوچه، همسایه، دوست و بازی، بخشهای جداییناپذیر زندگی روزمره بودند.