برای خیلی از ما، دهه ۶۰ فقط یک دوره تاریخی نیست؛ بخشی از کودکی است که هنوز در گوشهای از ذهنمان زنده مانده است. دورهای که بسیاری از چیزهایی که امروز عادی به نظر میرسند، یا وجود نداشتند یا شکل دیگری داشتند؛ اما همین محدودیتها، خاطراتی ساختند که سالها بعد به «نوستالژی» تبدیل شدند.
تلویزیون با چند شبکه محدود، برنامههای کودک، کارتونهایی که ساعت پخششان را از حفظ بودیم و سریالهایی که تماشای آنها اتفاقی خانوادگی محسوب میشد، بخش مهمی از زندگی روزمره را شکل میدادند. یک تلویزیون در خانه کافی بود تا اعضای خانواده، ساعتی مشخص، دور هم جمع شوند.
کوچهها هم دنیای دیگری داشتند. بچهها بیشتر وقتشان را بیرون از خانه میگذراندند؛ فوتبال در کوچه، دوچرخهسواری، تیلهبازی، هفتسنگ و بازیهایی که گاهی تا تاریک شدن هوا ادامه پیدا میکرد. خبری از تلفن همراه و شبکههای اجتماعی نبود؛ اگر دوستمان را میخواستیم ببینیم، کافی بود در خانهاش را بزنیم.
مدرسه هم بخشی از همین خاطرات است؛ کیفها، دفترهای ساده، مداد و پاککن، صف صبحگاهی و زنگ تفریحهایی که برای بسیاری از ما از خود کلاس شیرینتر بود. حتی بوی کتاب و دفتر نو در آغاز سال تحصیلی، امروز میتواند آدم را چند دهه به عقب ببرد.
دهه ۶۰ البته فقط خاطرات شیرین نبود. جامعه درگیر جنگ، کمبودها و دشواریهای اقتصادی بود و بسیاری از خانوادهها با شرایط سختی زندگی میکردند. اما کودکی، حتی در دل سختیها، راه خودش را برای ساختن شادی پیدا میکند.
شاید دلیل ماندگاری نوستالژی دهه ۶۰ همین باشد؛ ما الزاماً دلتنگ همه شرایط آن سالها نیستیم، بلکه دلتنگ آدمهایی هستیم که آن روزها کنارمان بودند، دلتنگ کوچهای که دیگر شبیه آن وجود ندارد، دلتنگ دوستانی که هر روز میدیدیم و دلتنگ روزهایی که هنوز دغدغههای امروز را نداشتیم.
حالا چند دهه گذشته است. بسیاری از آن کوچهها تغییر کردهاند، بعضی از مغازهها و سینماها دیگر وجود ندارند و وسایل ساده آن روزها به اشیای نوستالژیک تبدیل شدهاند. اما کافی است صدای یک موسیقی قدیمی، تصویر یک کارتون، بوی یک خوراکی یا حتی شکل یک دفتر قدیمی را ببینیم تا برای چند لحظه، دوباره همان کودک دهه شصتی شویم.















